امروز از خودم می پرسم : هدایت که فروید را به خوبی می شناخت چرا به تجزیه و تحلیل احوال خودش نپرداخت؟ شاید فکر میکرد به این تجزیه و تحلیل احتیاج ندارد. چنان که فریدون هویدا نقل می کند که وقتی در روزهای آخر عمرش برای گرفتن گواهی طبی نزد یک روان شناس می رود، تمارض می کند و آنچه را از فروید و دیگر پسکانالیست ها و حتی از کتاب معروف "کرافت ابینگ" می دانسته به کار می برد تا طبیب مجاب بشود. گیرم بعد از معاینه ، دکتر روانشناس به فریدون می گوید : «دوست شما میخواهد مرا گول بزند، اما متاسفانه واقعا دچار کسالت روحی است»
ازین بدتر، صادق با هیچ کس جوشش ندارد. رفت و آمد جوانهای خانواده زیاد است. اما صادق با ایشان همزبان نمی شود. بجای اینکه با همسران خود معاشر باشد، مصاحبت با عوام را ترجیح می دهد. تنها به گردش می رود و اگر برای حفظ منیت خود حاضر می شود با پسر دائیش به خانه روسپی برود، از زبان مبتذل آن زن به شدت جا می خورد :
«زنک خودش و مرا برهنه روی یک نیمکت نشاند، هی به طرفم سر خورد و به صورتم سیلی زد و تکرار کرد : ای پدر سوخته، ای پدرسگ! من هم بهش گفتم خودتی. لباسم را پوشیدم و آمدم بیرون.»
صادق هدایت در تار عنکبوت، ص : 136
اولین باری که مطلبی از م.فرزانه خواندم، قسمتی از کتاب "آشنایی با صادق هدایت" بود که یکی از آنهایی که به خون صادق هدایتها تشنه اند در مقاله برای تخریب شخصیت هدایت نقل کرده بود. چنان استادانه این کار را کرده بود که احساس تنفر شدیدی نسبت به م. فرزانه پیدا کردم و گفتم بی شرف چطور هدایت را خراب کرده و لابد برای اینکارش پول زیادی هم به جیب زده است!!! (همان پیش داوری مسخره ما ایرانیها) .
مدتی گذشت و یک روز که طبق عادت همیشگی در خیابان قدم میزدم و برای ساعتها مقابل ویترین کتابفروشی ها می ایستادم و مشغول تماشای کتابها می شدم، چشمم به کتاب "آشنایی با صادق هدایت" افتاد و نمی دانم چه شد که داخل رفتم و کتاب را خریدم. بیرون که آمدم شروع به خواندن کردم و هرچه جلوتر می رفتم عطشم برای خواندن ادامه ی کتاب بیشتر می شد، طوری که چندباری در راه خانه چیزی نمانده بود زیر ماشین بروم. شخصیت و تصویری که از هدایت در کتاب ترسیم شده بود را دقیقا همان تصویری که همیشه از هدایت در ذهن داشتم یافتم.
خلاصه بعد از مدتها دوباره کتابی با عنوان "صادق هدایت در تار عنکبوت" از م.فرزانه خریدم و خواندم. (فرزانه در این کتاب، از آنجا که زندگی خویش را سخت با زندگی و شخصیت و تاثیرات هدایت آمیخته می بیند، خاطره های خویش از این دو زندگی را در کنار و موازی یکدیگر دنبال می کند).
برای من این کتاب به سان یک رمان فوق العاده بود. چیزهایی که فرزانه از دوران کودکی و جوانی خود و هدایت نقل می کند، این احساس را به من داد که گویی زندگانی خودم هست که در مقابل دیدگانم میگذرد. شخصیتهای رمانهای زیادی را شبیه به خودم یافته ام، نه اینکه دچار "همذات پنداری" شده باشم و خودم را جای شخصیت داستان ها بگذارم ولی "آقای مورسو" در بیگانه آلبرکامو ، "اله اندرسون" در آدمکشهای همینگوی و "گره گوار" در مسخ کافکا و ... شباهتهای زیادی به زندگی من و امثال من داشتند، ولی با اینحال همیشه تفاوتهای فاحشی هم بین خودم و آنها پیدا می کردم، شاید به این خاطر که آن شخصیتها از جامعه و فرهنگی دیگر بودند. ولی این بار که این کتاب را خواندم برای لحظاتی احساس کردم که کتاب زندگینامه و شرح حال خود من است و خودم آن را نوشته ام.
کمی که با خودم فکر کردم دیدم اگر به دقت بنگریم متوجه می شویم که :
بلکه
اگر به این کتاب دسترسی داشتید، حتما بخوانیدش، البته قبل از آن باید "آشنایی با صادق هدایت" را خوانده باشید .
اين متن مقدمهاي است که کامو بر چاپ انگليسي رمان خود، بيگانه، نوشته است :
برگردان: مصطفي رحيمي
ديرگاهي است که من رمان بيگانه را در يک جمله، که گمان نميکنم زياد خلاف عرف باشد، خلاصه کردهام:
« در جامعة ما هرکس که در تدفين مادر نگريد خطر اعدام تهديدش ميکند.» منظور اين است که فقط بگويم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازي معهود مشارکت نداشت. در اين معني از جامعة خود بيگانه است و از متن برکنار؛ در پيرامون زندگي شخصي، تنها و در جستجوي لذتهاي تن سرگردان. از اين رو خوانندگان او را خودباختهاي يافتهاند دستخوش امواج.
با اين حال اگر از خود بپرسند که چرا قهرمان داستان در بازي شرکت نميکند به جوابي خواهند رسيد متضمن انديشهاي درستتر، يا دستکم، انديشهاي نزديکتر به فکر نويسنده. جواب ساده است: مورسو نميخواهد دروغ بگويد. دروغ گفتن تنها آن نيست که چيزي را که نيست بگوييم هست. دروغگويي به خصوص اين است که چيزي را که هست زياده وانمود کنيم، و آنجا که به دل مربوط ميشود، به بيش از آنچه احساس ميکنيم تظاهر کنيم. و اين کاري است که همة ما همه روزه ميکنيم تا زندگي را ساده کنيم......
دانلود داستان و توضیحات بیشتر در ادامه مطلب
اما واقعا روند خودکشی هدایت چه بوده؟
همانطور که جهانگیر هدایت در ویژه برنامه بی بی سی یادآور شد و توسط بسیاری از دوستان و آشنایان او تایید شده و در کتابهایی که دکتر کاتوزیان نوشته، به طور مستند این مطالب آورده شده، هدایت در آخرین سفر با امید فراوانی قدم به پاریس می گذارد تا از فضای خفه کننده ایران دور شده و بقیه عمر را به دور از لکاته ها و خنزرپنزری ها بگذراند و از طرفی کتابهای خود را در فرانسه چاپ نموده و به شهرت و جایگاهی که لایق آن است برسد و با درآمد حاصل از آن زندگی ای مستقل، که در آن که زیر دین خانواده اش نباشد، تشکیل دهد.
هدایت با ویزای پزشکی دو ماهه و با عنوان بیمار روحی!!! برای معالجه عازم پاریس می شود و از این مساله بسیار دلخور است، اما بخاطر امیدی که در دل دارد زیر بار این ماجرا می رود.
شمارش معکوس دو ماهه شروع شده، اما در پاریس دوستش حسن شهید نورائی که در چاپ کتابهای هدایت کمک زیادی به او می کرد در بستر بیماری است و کاری از دستش ساخته نیست. هدایت حتی به دنبال ویزا برای رفتن به ژنو یا لندن است تا نزد دوستان خود یعنی جمالزاده یا فرزاد برود، اما به هر علتی جور نمی شود. مدت مرخصی کم کم رو به اتمام است و اگر هدایت دست خالی (مدارک پزشکی) به تهران بازگردد شغل خود را در دانشکده هنرهای زیبایی از دست می دهد و از دست رفتن شغل هم یعنی بی پولی و هدایت پیش از پیش سربار خانواده اش می شود و ازین موضوع متنفر است !
حال شهیدنورائی هم روز به روز وخیم تر می شود. و اما تیر خلاص؛ رزم آرا1 در تهران ترور می شود و امید هدایت به سفارت که قبل از ترور رزم آرا به واسطه نسبت خانوادگیش با وی ،هدایت را بسیار تحویل می گرفتند و احتمال آن بود که کار اقامتش را ردیف کنند و اکنون جواب سلامش را به زور می دهند نقش برآب می شود. ایده خودکشی که مدت زیادی با او بوده، دوباره جان می گیرد. به سراغ مصطفی فرزانه می رود تا پولی که به وی سپرده بود، را پس بگیرد و پول کفن و دفن را جدا و با مابقی آن خانه ای مجهز به گاز اجاره میکند و آدرسش را به هیچ کس جز یکی از دوستان دوره دبستان نمی دهد2 تا این چند روز باقی مانده از اقامت را بدون مزاحمت دیگران خوش بگذراند و نهایت استفاده را از آن ببرد.
شهید نورایی شب قبل از خودکشی می میرد و هدایت را در تصمیمش مصمم تر می کند، اما تصمیم به خودکشی کافی نیست و به انگیزه بیشتر و جرات نیاز دارد، جرات و انگیزه لازم را همان عللی که خیلی از شما دوستان بدان اشاره کردید در طول زندگی به هدایت داده بودند و سرانجام راوی بوف کور در تعقیب گلدان راغه از پا میافتد. این بود نظر من درباره خودکشی هدایت نازنین ....
پ.ن 2 : این دوست را به مهمانی مرگ دعوت میکند! هدفش این بود که جنازه اش بو نگیرد و از مرگش مطلع شوند. ساعت 9 شب این دوست به در خانه هدایت می آید اما کسی در را نمی گشاید، تصمیم به بازگشت می گیرد اما از آنجا که هدایت فردی خوش قول بوده شکاک می شود و متوجه بوی گاز شده و در را باز کرده و .....
حکایت با نتیجه
درد دل میرزا یدالله
مرداب حبشه
کلاغ پیر
تمشگ تیغ دار
کتابی به قلم م.ع.قطبی که به شرح کامل بوف کور می پردازد، به این ترتیب که یک پاراگراف از داستان نقل می شود، سپس نویسنده مفصلا درباره آن سطر توضیحاتی داده و آن را رمزگشایی میکند.

.....
بوف کور کتابی است سمبلیک. جز به جز آدمها و اشیاء هر کدام سمبل هستند. شراب، افیون، زن لکاته، پیرمرد، عمو، دو ماه و چهار روز، نهر، سرو، نیلوفر، قلمدان، تصویر مینیاتوری، انگشت سبابه دست چپ، پستوی خانه، پلک های ناسور، لب شکری،....همه و همه. هر کدام سمبل اند.
روش مطالعه کتاب های سمبولیک نیز این است که بعد از یافتن کلید، باید این کلید در تمامی کتاب صدق کند. سمبل هایی که من در طول بارها خواندن بوف کور برای خودم تعریف کرده بودم، اگر در یک جا جواب می داد در ده جا لنگ می زد ولی کلیدهایی که آقای قطبی به دست می دهد تا پایان داستان هر دری را باز می کند .....
«معرفی کتاب در باره ی بوف کور هدایت اثر دکتر محمد علی همایون کاتوزیان»
«بوف کور، شاهکار پر آوازه ی ادبیات معاصر ایران ،از هنگامی که منتشر شد تا کنون همیشه موضوع تفسیر وتعبیر های متفاوت وگاه متضاد بوده است. اینجا نیز کوشش شده است با مو شکافی در متن اثر ،واتکا به شواهد گوناگون در زندگی وآثار هدایت ، روشنایی بیشتری بر این قصه رویا مانند مه آلود افکنده شود»
شاید شاهد کمتر نوشته ای از اندیشمندان اخیر درباره ی هدایت وآثارش همچون دکتر کاتوزیان باشیم که این چنین منصفانه و بدون هیچ حب وبغضی به نقد آثار هدایت پرداخته است یکی از این نقد ها که همانند مقالات خود هدایت بسیار موشکافانه تحریر گشته کتاب «درباره ی بوف کور هدایت» است.
کتاب شامل نه قسمت است ، شرح داستان وقصه راوی و فرشته ، راوی ولکاته وحلقه های ارتباطی بین دو قسمت جدا در داستان ، تحلیل موشکافانه ی راوی و شخصیت های داستان ، زمان ومکان ودنیای راوی ، تحلیلی از بوف کور ،ماخذ داخلی وخارجی ، زبان وادبیات وارتباط راوی ونویسنده، عنوان قسمت های نه گانه ی کتاب است.
این کتاب 176 صفحه دارد و از نشر مرکز است اگر تا کنون بوف کور را نخوانده اید اول نقد دکتر کاتوزیان را مطالعه کنید.
و آثار هدایت را ارج خواهیم نهاد برای تعالی ادبیات وفرهنگ ایران
«زوال فرهنگي هر جماعتي از زماني آغاز ميشود كه ديگران بزرگان او را پاس بدارند ولي آن جماعت در غفلت باقي بماند»
و برای دانلود فایل صوتی مصاحبه دکتر کاتوزیان با رادیو همبستگی اینجارا کلیک کنید
نوشتن یعنی نومیدی مطلق
« ویرجینا وولف»
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید»
چقدر زیبا شروع می شود نوشته ای که همان قدر برایمان غریب است که آشنا نیزهست. احساس می کنی آنرا جایی شنیده ای. همان قدر که باری سنگین دارد، ساده معنایش را می فهمی. از درد صحبت می کند ولی هر کسی از ظن خود یار مرد دیرین تنهایی می شود. کسانی آنقدر بزرگش می کنند که شاهکاری می نمایانند و کسانی آنقدر کوچکش می کنند که زیادی منحطش می خوانند. ولی به عقیده من درد هدایت نه درد وطن پرستی نه درد مدرنیته و سنت و نه تاوان روشنفکری اش ، بلکه درد تحمل تنهایی ، تنهایی عریان اوست ، درد دوری از اصل خویش است .
بوف کور فریاد نوستالژیک ترین احساسات بشری است فریادی که همانقدر که آزار می دهد همانقدر نیز تسکین می دهد این فریاد برای هر کدام از ما آشناست؛ آنقدر آشناست که درخت سرو را می بینی، زن اثیری را، گلدان راغه را، پیر مرد خنزر پنزری را، حتی لکاته ها جلوی چشمت رژه می روند. آنقدر اصیل احساس می کنی که گویی هزاران سال پیش را درد کشیده ای. دیگر هیچ چیز برایت آشنا نیست، غم غربتی سنگین را به مانند « وزن مرده ای بر سینه ی خود احساس میکنی» .
و نقطه ی زیبای شاهکار مدرن ترین نویسنده ما آن است که هر دو به گونه ای عذاب لحظات نوستالژیک خویشتن را می کشند. سنت به گونه ای و مدرنیته به گونه ای دیگر، ولی مطمئن که می شوی بوف کور مال هفتاد هشتاد سال پیش است، دیگر تردید نمی کنی که روح دردمند وخسته هزاران سال پیش «آنجا که ری عروس شهر های دنیا بود» در نسل امروز نیز حلول کرده ولی حیف که آن اصالت سنتی خویشتن را از دست داده است. ولی چه زیبا میتوان پرسید:
«آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه خودم را نمینویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهائی که بان نرسیدهاند. آرزوهائی که هر متلسازی مطابق روحیه محدود و موروثی خودش تصور کردهاست»
وحید. س



